مهرسا جون - 10 ماه و 8 روزشه
تن، پول، دوست و روح
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که چهار زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون چهار زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف: زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
Motivational stories
مترجم : مریم امامی
9 ماهگی مهرسا کوچولو
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست
در صراط مستقيم ای دل کسی گمراه نيست
تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است
کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالای کس کوتاه نيست
من چه دانم؟
مرا گویی که رایی ؟ من چه دانم !
چنین مجنون چرایی ؟ من چه دانم !
مرا گویی بدین زاری که هستی ،به عشقم
به عشقم چون برآیی ؟ من چه دانم!
منم در موج دریاهای عشقت ،موج دریاهای عشقت
مراگویی کجایی ؟ من چه دانم!
من چه دانم ! من چه دانم !من چه دانم !
مرا گویی به قربانگاه جان ها ، نمی ترسی؟
نمی ترسی که آیی ؟ من چه دانم !
مرا گویی چه می جویی دگر تو ، برای روشنایی ؟
من چه دانم! من چه دانم! من چه دانم!
شبی بربود ناگه شمس تبریز
زمن یک دانه جانی ، من چه دانم !
من چه دانم! من چه دانم! من چه دانم!
مرا گویی تورا با این قفس چیست؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟
این قفس چیست؟
این قفس چیست؟
این قفس چیست؟
من چه دانم!
من چه دانم!
من چه دانم!
مرا گویی چه سانی ؟ من چه دانم !
کدامی وز کیانی؟ من چه دانم !
مرا گویی چنین سرمست و مخمور
ز چه رطل گرانی ؟ من چه دانم !
مرا گویی در آن لب او چه دارد ؟
کز او شیرین زبانی ؟ من چه دانم !
مرا گویی در این عمرت چه دیدی ؟
به از عمر و جوانی ؟ من چه دانم !
بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی من چه دانم !
اگر من خود توام پس تو کدامی ؟
تو اینی یا تو آنی ؟ من چه دانم !
چنین اندیشهها را من که باشم؟
تو جان مهربانی ؟من چه دانم !
مرا گویی که بر راهش مقیمی
مگر تو راهبانی ؟ من چه دانم !
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی ؟ من چه دانم
مولانا، تقديم به آقا كيان
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
یا حق
مولانا
کنون از خانه بیرون شو که بهمن بر گریز آمد
ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی
عروسی دارد این عالم که بستان پر جهیز آمد
بیا وبزم سلطان بین زجلگه خاک خندان بین
که یاقی رفت واز نصرت نسیم مشک ریز آمد
به گوش غنچه نیلوفر همی گوید که یا ابهر
به استیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
خموش با شو بجو عصمت سفر کن جانب حضرت
که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد
از مقالات شمس تبريزي
اگر از جسم بگذری و به جان رسی به حادثی رسیده باشی. حق قدیم است از کجا یابد حادث قدیم را؟ما للتراب و رب الارباب؟
نزد تو آنچه بدان بجهی و برهی، جانست، و آنگه اگر جان بر کف نهی چه کرده باشی؟!
چون چنین بارگاهی است، اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر، که بی نیاز، نیاز دوست دارد.
به واسطه آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی.
از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است.
دام عشق آمد و در او پیچد، که یحبونه تاثیر یحبهم است.
از آن قدیم، قدیم را ببینی و هو یدرک الابصار.
این است تمامی این سخن که تمامش نیست، الی یوم القیامه تمام نخواهد شد.
دل نباشد تن چه داند گفت و گو دل نجوید تن چه داند جست و جو
آن یکی از خشم مادر را بکشت | هم به زخم خنجر و هم زخم مشت |
آن یکی گفتش که از بد گوهری | یاد ناوردی تو حق مادری |
هی تو مادر را چرا کشتی بگو | او چه کرد آخر بگو ای زشتخو |
گفت کاری کرد کان عار ویست | کشتمش کان خاک ستار ویست |
گفت آن کس را بکش ای محتشم | گفت پس هر روز مردی را کشم |
کشتم او را رستم از خونهای خلق | نای او برم بهست از نای خلق |
نفس تست آن مادر بد خاصیت | که فساد اوست در هر ناحیت |
هین بکش او را که بهر آن دنی | هر دمی قصد عزیزی میکنی |
از وی این دنیای خوش بر تست تنگ | از پی او با حق و با خلق جنگ |
نفس کشتی باز رستی ز اعتذار | کس ترا دشمن نماند در دیار |
گر شکال آرد کسی بر گفت ما | از برای انبیا و اولیا |
کانبیا را نی که نفس کشته بود | پس چراشان دشمنان بود و حسود |
گوش نه تو ای طلبکار صواب | بشنو این اشکال و شبهت را جواب |
دشمن خود بودهاند آن منکران | زخم بر خود میزدند ایشان چنان |
دشمن آن باشد که قصد جان کند | دشمن آن نبود که خود جان میکند |
نیست خفاشک عدو آفتاب | او عدو خویش آمد در حجاب |
تابش خورشید او را میکشد | رنج او خورشید هرگز کی کشد |
دشمن آن باشد کزو آید عذاب | مانع آید لعل را از آفتاب |
مانع خویشند جملهی کافران | از شعاع جوهر پیغامبران |
کی حجاب چشم آن فردند خلق | چشم خود را کور و کژ کردند خلق |
چون غلام هندوی کو کین کشد | از ستیزهی خواجه خود را میکشد |
سرنگون میافتد از بام سرا | تا زیانی کرده باشد خواجه را |
گر شود بیمار دشمن با طبیب | ور کند کودک عداوت با ادیب |
در حقیقت رهزن جان خودند | راه عقل و جان خود را خود زدند |
گازری گر خشم گیرد ز آفتاب | ماهیی گر خشم میگیرد ز آب |
تو یکی بنگر کرا دارد زیان | عاقبت که بود سیاهاختر از آن |
گر ترا حق آفریند زشترو | هان مشو هم زشترو هم زشتخو |
ور برد کفشت مرو در سنگلاخ | ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ |
تو حسودی کز فلان من کمترم | میفزاید کمتری در اخترم |
خود حسد نقصان و عیبی دیگرست | بلک از جمله کمیها بترست |
آن بلیس از ننگ و عار کمتری | خویش را افکند در صد ابتری |
از حسد میخواست تا بالا بود | خود چه بالا بلک خونپالا بود |
آن ابوجهل از محمد ننگ داشت | وز حسد خود را به بالا میفراشت |
بوالحکم نامش بد و بوجهل شد | ای بسا اهل از حسد نااهل شد |
من ندیدم در جهان جست و جو | هیچ اهلیت به از خوی نکو |
انبیا را واسطه زان کرد حق | تا پدید آید حسدها در قلق |
زانک کس را از خدا عاری نبود | حاسد حق هیچ دیاری نبود |
آن کسی کش مثل خود پنداشتی | زان سبب با او حسد برداشتی |
چون مقرر شد بزرگی رسول | پس حسد ناید کسی را از قبول |
پس بهر دوری ولیی قایمست | تا قیامت آزمایش دایمست |
هر که را خوی نکو باشد برست | هر کسی کو شیشهدل باشد شکست |
پس امام حی قایم آن ولیست | خواه از نسل عمر خواه از علیست |
مهدی و هادی ویست ای راهجو | هم نهان و هم نشسته پیش رو |
او چو نورست و خرد جبریل اوست | وان ولی کم ازو قندیل اوست |
وانک زین قندیل کم مشکات ماست | نور را در مرتبه ترتیبهاست |
زانک هفصد پرده دارد نور حق | پردههای نور دان چندین طبق |
از پس هر پرده قومی را مقام | صف صفاند این پردههاشان تا امام |
اهل صف آخرین از ضعف خویش | چشمشان طاقت ندارد نور بیش |
وان صف پیش از ضعیفی بصر | تاب نارد روشنایی بیشتر |
روشنایی کو حیات اولست | رنج جان و فتنهی این احولست |
احولیها اندک اندک کم شود | چون ز هفصد بگذرد او یم شود |
آتشی که اصلاح آهن یا زرست | کی صلاح آبی و سیب ترست |
سیب و آبی خامیی دارد خفیف | نی چو آهن تابشی خواهد لطیف |
لیک آهن را لطیف آن شعلههاست | کو جذوب تابش آن اژدهاست |
هست آن آهن فقیر سختکش | زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش |
حاجب آتش بود بی واسطه | در دل آتش رود بی رابطه |
بیحجاب آب و فرزندان آب | پختگی ز آتش نیابند و خطاب |
واسطه دیگی بود یا تابهای | همچو پا را در روش پاتابهای |
یا مکانی در میان تا آن هوا | میشود سوزان و میآرد بما |
پس فقیر آنست کو بی واسطهست | شعلهها را با وجودش رابطهست |
پس دل عالم ویست ایرا که تن | میرسد از واسطهی این دل بفن |
دل نباشد تن چه داند گفت و گو | دل نجوید تن چه داند جست و جو |
پس نظرگاه شعاع آن آهنست | پس نظرگاه خدا دل نه تنست |
بس مثال و شرح خواهد این کلام | لیک ترسم تا نلغزد وهم عام |
تا نگردد نیکوی ما بدی | اینک گفتم هم نبد جز بیخودی |
پای کژ را کفش کژ بهتر بود | مر گدا را دستگه بر در بود |
بر من كه سبویی زده ام خرقه حرام است
بر من كه سبویی زده ام خرقه حرام است
ای مجلسیان راه خرابات كدام است
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است
دردا كه بپختیم در این سوز نهانی
آنرا خبر از آتش ما نیست كه خام است
بیجهت در رقص آییم از الست
عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان کوزه دردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم رهنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پرده پندار میباید درید
توبه تزویر میباید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشا
هین که دل برخواست، می در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بیجهت در رقص آییم از الست
|
عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت |
در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت |
|
چون در سرشان جایگه پند ندید |
پای همه بوسید و ره خویش گرفت |
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها | ای آتشی افروخته در بیشه اندیشهها | |
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی | بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا | |
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی | مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا | |
در سینهها برخاسته اندیشه را آراسته | هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا | |
ای روح بخش بیبدل وی لذت علم و عمل | باقی بهانهست و دغل کاین علت آمد وان دوا | |
ما زان دغل کژبین شده با بیگنه در کین شده | گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا | |
این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را | کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا | |
تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی | و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری | |
میمال پنهان گوش جان مینه بهانه بر کسان | جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا | |
خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم | کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا | |
| ||
|
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت |
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت |
|
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای |
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت |
|
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای |
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت |
|
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند |
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت |
|
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای |
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت |
|
جمله بیقراریت از طلب قرار تست |
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت |
|
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است |
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت |
|
جمله بیمرادیت از طلب مراد تست |
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت |
|
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی |
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت |
|
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد |
از مه و از ستارهها والله عار آیدت |
اندرین شهر حوادث میر اوست
گفت پیغامبر به گوش چاکرم | کو برد روزی ز گردن این سرم |
کرد آگه آن رسول از وحی دوست | که هلاکم عاقبت بر دست اوست |
او همیگوید بکش پیشین مرا | تا نیاید از من این منکر خطا |
من همیگویم چو مرگ من ز تست | با قضا من چون توانم حیله جست |
او همیافتد به پیشم کای کریم | مر مرا کن از برای حق دو نیم |
تا نه آید بر من این انجام بد | تا نسوزد جان من بر جان خود |
من همی گویم برو جف القلم | زان قلم بس سرنگون گردد علم |
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو | زانک این را من نمیدانم ز تو |
آلت حقی تو فاعل دست حق | چون زنم بر آلت حق طعن و دق |
گفت او پس آن قصاص از بهر چیست | گفت هم از حق و آن سر خفیست |
گر کند بر فعل خود او اعتراض | ز اعتراض خود برویاند ریاض |
اعتراض او را رسد بر فعل خود | زانک در قهرست و در لطف او احد |
اندرین شهر حوادث میر اوست | در ممالک مالک تدبیر اوست |
آلت خود را اگر او بشکند | آن شکسته گشته را نیکو کند |
رمز ننسخ آیة او ننسها | نات خیرا در عقب میدان مها |
هر شریعت را که حق منسوخ کرد | او گیا برد و عوض آورد ورد |
شب کند منسوخ شغل روز را | بین جمادی خرد افروز را |
باز شب منسوخ شد از نور روز | تا جمادی سوخت زان آتشفروز |
گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات | نه درون ظلمتست آب حیات |
نه در آن ظلمت خردها تازه شد | سکتهای سرمایهی آوازه شد |
که ز ضدها ضدها آمد پدید | در سویدا روشنایی آفرید |
جنگ پیغامبر مدار صلح شد | صلح این آخر زمان زان جنگ بد |
صد هزاران سر برید آن دلستان | تا امان یابد سر اهل جهان |
باغبان زان میبرد شاخ مضر | تا بیابد نخل قامتها و بر |
میکند از باغ دانا آن حشیش | تا نماید باغ و میوه خرمیش |
میکند دندان بد را آن طبیب | تا رهد از درد و بیماری حبیب |
پس زیادتها درون نقصهاست | مر شهیدان را حیات اندر فناست |
چون بریده گشت حلق رزقخوار | یرزقون فرحین شد گوار |
حلق حیوان چون بریده شد بعدل | حلق انسان رست و افزونید فضل |
حلق انسان چون ببرد هین ببین | تا چه زاید کن قیاس آن برین |
حلق ثالث زاید و تیمار او | شربت حق باشد و انوار او |
حلق ببریده خورد شربت ولی | حلق از لا رسته مرده در بلی |
بس کن ای دونهمت کوتهبنان | تا کیت باشد حیات جان به نان |
زان نداری میوهای مانند بید | کب رو بردی پی نان سپید |
گر ندارد صبر زین نان جان حس | کیمیا را گیر و زر گردان تو مس |
جامهشویی کرد خواهی ای فلان | رو مگردان از محلهی گازران |
گرچه نان بشکست مر روزهی ترا | در شکستهبند پیچ و برتر آ |
چون شکستهبند آمد دست او | پس رفو باشد یقین اشکست او |
گر تو آن را بشکنی گوید بیا | تو درستش کن نداری دست و پا |
پس شکستن حق او باشد که او | مر شکسته گشته را داند رفو |
آنک داند دوخت او داند درید | هر چه را بفروخت نیکوتر خرید |
خانه را ویران کند زیر و زبر | پس بیک ساعت کند معمورتر |
گر یکی سر را ببرد از بدن | صد هزاران سر بر آرد در زمن |
گر نفرمودی قصاصی بر جنات | یا نگفتی فی القصاص آمد حیات |
خود که را زهره بدی تا او ز خود | بر اسیر حکم حق تیغی زند |
زانک داند هر که چشمش را گشود | کان کشنده سخرهی تقدیر بود |
هر که را آن حکم بر سر آمدی | بر سر فرزند هم تیغی زدی |
رو بترس و طعنه کم زن بر بدان | پیش دام حکم عجز خود بدان |
عشـق اصطرلاب اسـرار خداسـت
عــلــت عـاشــق ز عـلـتـها جداسـت | عشـق اصطرلاب اسـرار خداسـت |
در نگنجد عشـق در گفت و شـنید | عشـق دریائیسـت قعرش ناپدید |
قـطـره هـای بحـر را نـتـوان شــمـرد | هفت دریا پیش او بحریسـت خرد |
با دو عالم عشـق را بیگانگیسـت | اندرو هفتاد و دو دیوانگیسـت |
عــاشــقی پـیـداســت از زاری دل | نیسـت بیماری چو بیماری دل |
عاشـقم بر رنج خویش و درد خویش | بهر خوشـنودی شـاۀ فرد خویش |
ناخوش او خوش بود بر جان من | جان فدای یار دل رنجان من |
هـرچـه گـویم عشـق را شـرح و بیان | چون بعشـق آیم خجل باشـم از آن |
عشـق بشکافد فلک را صد شـکاف | عشـق لرزاند زمین را از گزاف |
باز گـویــد ایـن جـبـال را سـیـات | وصف حال عشـق را اندر ثبات |
دور گردون ها ز برج عشـق دان | گر نبودی عشـق بفسـردی جهان |
شـرح عشـق ار من بگویم بر دوام | صد قیامت بگذرد وان نا تمام |
مـلـت عــاشــق ز مـلـت هـا جـداســت | عاشـقان را ملت و مذهب جداسـت |
شـاد باش ای عشـق خوش سـودای ما | وی طـبـیـب جـمـله عـلـت هـای ما |
ای ســـرافــیـــل قـیـامـتـگاۀ عـشــــق | عشق عشق عشق و ای دلخواۀ عشق |
پیامبر (ص) به امام حسن فرمودند:
... بار اندوه روزی را که هنوز نیامده بر روزی که در آن هستی حمل مکن، و بدان هرچه از مال تحصیل نمایی زیاده از قوت خود در آن بهره نخواهی داشت و خزینه دار دیگری خواهی بود و بدان در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عقاب، و مرتکب شبه های آن شدن موجب عتاب است.
طعام خوردن و سخن گفتن
حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری... بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن میگویی؟ عرض کرد سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه میخوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز. بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.
فرموده ای از پیامبر(ص)
از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما
صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم
صبر و قرارم بردهای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری
گه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا
مولانا
بزرگداشت علامه سید محمد حسین طباطبایی
|
همی گویم و گفته ام بارها |
بود کیش من مهر دلدارها |
|
پرستش به مستی در کیش مهر |
برون از این جرگه هوشیارها |
|
به شادی و آسایش و خواب و خور |
ندارند کاری دل افکارها |
|
به جز اشک چشم و به جز داغ دل |
نباشد به دست گرفتارها |
|
کشیدند در کوی دلدادگان |
میان دل و کام دیوارها |
|
چه فرهادها مرده در کوهها |
چه حلاج ها رفته بر دارها |
|
چه دارد جهان جز دل و مهر یار |
مگر توده هایی و پندارها |
|
ولی راد مردان و وارستگان |
نیازند هرگز به مردارها |
|
مهین مهرورزان که آزاده اند |
بریزند از جام جان تارها |
|
به خون خرد آغشته و رفته اند |
چه گلهای رنگین به جویبارها |
|
بهاران که شاد باشی ریزد سپهر |
به دامان گلشن زه رگبارها |
|
کشد رخت سبز به هامون و دشت |
زند بارگه کل به گلزارها |
|
نگارش دهد گلبن جویبار |
در آیینه آب رخسارها |
|
رود شاخ گل در بر نیلوفر |
برقصد به صد ناز گلنارها |
|
درد پرده غنچه را باد بام |
هزار آورد نغز و گفتارها |
|
به آوای نای و به آونگ چنگ |
خروشد به سرو سمن تارها |
|
بیاد خم آبروی گل رخان |
بکش جام در بزم میخوارها |
|
گره را زه اندر جهان باز کن |
که آسان کند باده دشوارها |
|
جز افسون افسانه نبود جهان |
که بستند چشم خشایارها |
|
به اندوه آینده خود را نباز |
که آینده خوابی است چون پارها |
|
فریب جهان را نخور زینهار |
که در پای این گل بود خارها |
|
پیاپی بکش جام و سر گرم باش |
بهل گر بگیرند بیکارها |
وصیتنامه مولانا
|
شما را وصیت می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم و جریتها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهای شیطانی و خواهشهای نفسانی و شکیبایی بردرشتی مردمان و دوری گزیدن از همنشینی با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشینی با نیکان و بزرگواران همانا بهترین مردم کسی است که برای مردم مفید باشد و بهترین گفتار کوتاه و گزیده است و ستایش از آن خداوند یگانه است. من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
|
|
عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من
|
|
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من
|
|
من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام ذره به ذره می زند دبدبه فنای من
|
|
آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من
|
|
یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من
|
|
تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من
|
|
باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من
|
|
ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من
|
|
بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را بر کف پیر من بنه از جهت رضای من
|
|
گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش بال و پری گشادمش از صفت صفای من
|
|
پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نیست در آن صفت که او گوید نکته های من
|
|
ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم راح بود عطای او روح بود سخای من
|
|
باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم مست میان کو منم ساقی من سقای من
|
|
از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من
|
|
شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من |
نقش وارینه
منِ دیوار قفس بی هٌشَه دون سَر مَزَنیت
یُه نَه پَروازِه وَ من کُنجِ قَفَس پَر مَزَنیت
دَورِ پَی جادهَ مَپیچیت مِثِ مارو هَفی
یَعنی ایطوریَ سَرهَرخَطَه چَمبَر مَزَنیت
هَرپَرَندَه َی یَه صِدی داره که مخصوصِ خُشه
خَندِسَن کوگَ قَدِ جیقَه یِ شَوپر مَزَنیت
اَگَه بَندیر بَهاریت و وَدین صلح و صفا
تیرَ کِر بالِ پَرستو وُ کَموتَر مَزَنیت
عشق ، مَعصومِه وَ بازی مَگریتِش اُمرو
هَی وَ پَس سَر وَرِ پَهلیشْ وَ خَنجَر مَزَنیت
اَو وَ گُل تازه شِکُفتَه اَگَه نیدیتْ مَدیت
دَسِ کَمْ وَ زرِ لالَه یِ پَر پَر مَزَنیت
پا کَنی کردَنِ هر باغَ بَهونَه مَکُنیت
تیشَه مِنْ ریشَه ی نارنج و دَبی تَر مَزَنیت
آخُه بَلگ ایخَره تاریخ وُ وَرَق ری ویبو
نقشِ وارینَه وَ من صَفحهَ ی دَفتر مَزَنیت
انصاری فهلیانی
باید رفت...
رخش در بادیه بیهوده نمی تازم من
سر بجز در ره مقصود نمی بازم من
نه ببندم به ریا داغ به پیشانی خویش
نه بگویم سخن از شرح پریشانی خویش
من که آرامش خود در بر توفان دیدم
از چه گویم که شبی خواب پریشان دیدم
مثل باز است دلم، از پی دانه نشود
با خور و خواب و هوس شانه به شانه نشود
سینه را چاک دهم پرده ز دل بردارم
تا که بی پرده بگویم که چه در دل دارم
زندگی آب روان است، نشستن تا کی؟
جاده چشمش نگران است، نشستن تا کی؟
خیمه را کنده و ره توشه ز جان بردارید
نقش بنشستگی از نقش جهان بردارید
چه شد آخر که به دنبال کم و بیش شدیم؟
مصلحت چیست که ما مصلحت اندیش شدیم؟
چه شد آن عشق که می سوخت دل آتش را؟
داشت در ترکش خود، جان و دل آرش را
می زند چنگ بر آن، پنجه ی هر دست امروز
عشق بی شائبه افتاده به بن بست امروز
نیست جز لفظ ادیبانه ی شهوت این عشق
مست گشته است ز پیمانه ی شهوت این عشق
وای از آن روز که یکباره ورق برگردد
از طنین نفس عشق، جهان کر گردد
یوسف گرگ زده شاه جهان خواهد شد
آخر آن عاشق عیار عیان خواهد شد
کاکلی غمزده و مرغ چمن شیدا نیست
این چه جشنی است که لبخند به لب پیدا نیست؟
عندلیبان ارم از چه پریشان حالید؟
نکند موسم کوچ است چو نی می نالید
خواستم تا غزلی نغز سرایم، هیهات
تا به دنبال غزل همرهت آیم، هیهات
اشک شد خامه ی من خون دل شبگردی
مثنوی شد غزلم، مثنوی پردردی
هر چه در چنته ی خود بود چرا رو کردم؟
وطن آواره منم، من به شما رو(خو؟) کردم
از قضا نیست رهایی، چه کنم؟ باید رفت
گر چه سخت است جدایی، چه کنم؟ باید رفت
این جهان پر ز هیاهو و پر از تشویش است
عزم خود جزم نمایید که شب در پیش است
رخش اندیشه ی تان پر نفس و سرکش باد
دلتان گرم و عطش زای(؟) چنان آتش باد
یادی از غمزدگان قفس آباد کنید
هر طرف بال گشودید مرا یاد کنید
یاد آوازه ی بلبل به چمن خواهد ماند
عشقتان تا به ابد در دل من خواهد ماند
زندگی آب روان است، نشستن تا کی؟
جاده چشمش نگران است، نشستن تا کی؟
احمد انصاری - فهلیان-----ی
بزرگداشت خیام
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امـــــــــــــــــــید و بیم عذاب آزادز خاک و باد و از آتــــــــــــــــش و آب
روز بزرگداشت فردوسی
ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن
به نیکی گرای و میازار کس ره رستگاری همین است و بس
بزرگداشت عطار نیشابوری
گفت ما را هفت وادی در ره است | چون گذشتی هفت وادی،درگه است |
وا نیامد در جهان زین راه کس | نیست از فرسنگ آن آگاه کس |
چون نیامد باز کس زین راه دور | چون دهندت آگهی ای ناصبور؟ |
چون شدند آن جایگه گم سر به سر | کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟ |
هست وادی طلب آغاز کار | وادی عشق است از آن پس ، بی کنار |
پس سیم وادی است آن معرفت | پس چهارم وادی استغنا صفت |
هست پنجم وادی توحید پاک | پس ششم وادی حیرت صعبناک |
هفتمین وادی فقر است و فنا | بعد از این روی روش نبود تو را |
در کشش افتی روش گم گرددت | گر بود یک قطره قلزم گرددت |
وادی اول:طلب | |
ملک اینجا بایدت انداختن | ملک اینجا بایدت درباختن |
در میان خونت باید آمدن | وز همه بیرونت باید آمدن |
چون نماند هیچ معلومت به دست | دل بباید پاک کردن از هرچه هست |
چون دل تو پاک گردد از صفات | تافتن گیرد ز حضرت نور ذات |
وادی دوم:عشق | |
کس درین وادی بجز آتش مباد | وان که آتش نیست عیشش خوش مباد |
عاشق آن باشد که چون آتش بود | گرم رو و سوزنده و سرکش بود |
عاقبت اندیش نبود یک زمان | درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان |
وادی سوم:معرفت | |
چون بتابد آفتاب معرفت | از سپهر این ره عالی صفت |
هر یکی بینا شود بر قدر خویش | بازیابد در حقیقت صدر خویش |
سر ذراتش همه روشن شود | گلخن دنیا بر او گلشن شود |
مغز بیند از درون نه پوست او | خود نبیند ذره ای جز دوست او |
وادی چهارم:استغنا | |
هفت دریا یک شَمَر اینجا بود | هفت اخگر یک شرر اینجا بود |
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است | هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است |
وادی پنجم:توحید | |
رویها چون زین بیابان درکنند | جمله سر از یک گریبان برکنند |
گر بسی بینی عدد، گر اندکی | آن یکی باشد درین ره در یکی |
چون بسی باشد یک اندر یک مدام | آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام |
وادی ششم:حیرت | |
مرد حیران چون رسد این جایگاه | در تحیر ماند و گم کرده راه |
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟ | نیستی گویی که هستی یا نه ای؟ |
در میانی یا برونی از میان؟ | برکناری یا نهانی یا عیان؟ |
فانیی یا باقیی یا هردویی؟ | یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟" |
گوید:"اصلا می ندانم چیز من | وان "ندانم" هم ندانم نیز من |
عاشقم اما ندانم بر کیم | نه مسلمانم نه کافر پس چیم |
لیکن از عشقم ندارم آگهی | هم دلی پر عشق دارم هم تهی" |
وادی هفتم:فقر و فنا | |
بعد از این وادی فقر است و فنا | کی بود اینجا سخن گفتن روا |
عین وادی فراموشی بود | گنگی و کری و بیهوشی بود |
مرا حق از می عشق آفریدست
زخاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
میا بی دف بگور من زیارت
که در بزم خدا غمگین نشاید
ز خاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت در گشاید
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه زاید
مولانا
من چه دانم؟
مرا گویی: چه سانی؟ من چه دانم؟
کدامی وزکیانی؟ من چه دانم؟
مرا گویی: چنین سرمست و مخمور
ز چه رطل گرانی؟ من چه دانم؟
مرا گویی: در آن لب او چه دانم؟
مرا گویی: درین عمرت چه دیدی؟
به از عمر و جوانی؟ من چه دانم؟
بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی، من چه دانم؟
اگر من خود توام پس تو کدامی؟
تو اینی یا تو آنی؟ من چه دانم
چنین اندیشه ها را من که باشم؟
تو جان مهربانی، من چه دانم؟
مرا گویی که بر راهش مقیمی؟
مگر تو راهبانی! من چه دانم؟
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی، من چه دانم؟
خنک آن دم که گویی: جانت بخشم؟
بگویم من: تو دانی، من چه دانم؟
ز بی صبری بگویم: شمس تبریز،
چنین و چنانی. من چه دانم؟
مولانا
← صفحه بعد



نظرات ()


